کاش بیگانه بودی کاش بیگانه بودی
کاش در فصل سردم خورشیدم بودی
از شبستان وجودم چون نسیمی میگذشتی
کاش بر دریای قلبم همچو موجی میشکستی
روزگاری بر لبانم میشدی شوق ترانه
می ربودی از نگاهم خواب شیرین شبانه
در هوای دیدن تو میشمردم روزها را
مینشاندم با خیالت التهاب سوزها را
با طلوع صبحگاهان مهر آغازمیشد
عشق تو در بند سینه شوقی از پرواز میشد
رفتی وبا رفتنت دیده ی داغ حسرت را نشاندی
از رواق آشیانم پر زدی آخر نماندی
از کویر تا من فاصله ای نیست
کافی است من و تو
به باران ایمان بیاوریم
تا...اسیر لبخند زمستان نشویم...
پشت هرآیینه ای رازی هست
در دل خودچه سخنها دارد
سالها رفته وآیینه خموش
خنده ی تازه عروسی خوشبخت
گریه ی مادری از دوری فرزند عزیز
همه با اوست ولی
لب زگفتار فرو بسته است
چه کسی میداند؟ رازهر آیینه ها...؟
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهاییم راحس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه ی پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بیکس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آغاز من مایوس بود
لحظه ی پایانیم را حس نکرد
عشق با روح شقایق زیباست
عشق با حسرت عاشق زیباست
عشق بابغض دقایق زیباست
عشق بازهرحقایق زیباست
عشق با...
در حسرت دیدار تو بودن زیباست...
گفتمش آغاز درد عشق چیست؟
گفت آغازش سراسر بندگیست
گفتمش پایانش را هم بگو
گفت پایانش هم شرمندگیست
گفتم درمان دردم را بگو
گفت درمانی ندارد بی دواست
گفتمش یک اندکی تسکینه آن
گفت تسکینش همه سوز و فناست...